تبليغاتX
مکانیک چمران ورودی 86

نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/10/25 توسط بهنام قدرتی

خطوط تا خورده روی سقف (خميدگی به داخل اتاق) و نيز رکاب (شکستگی پای آدمک) در تصوير پايين راست

عملکرد نسبتا خوب ايربگ در تصوير بالا راست


بالا نيامدن عقب خودرو به دليل توزيع مناسب وزن خودرو

سالم ماندن ستونها

خرد شدن شيشه جلو


تا خوردن ورق سقف به بالا

سالم ماندن رکاب و درب راننده

سالم ماندن شيشه جلو

عدم پرتاب عقب خودرو به بالا



خرد شدن شيشه جلو

شکستگی درب راننده

تا خوردن شديد سقف

شکستگی و تا خوردن ستون جلوی راننده

شکستن رکاب و له شدگی شديد پای آدمک

حرکت محور و چرخ جلو به سمت اتاق

پرتاب عقب خودرو به بالا

دفرمگی درب عقب

حتی گلگير عقب خودرو هم دفرمه شده!


پس نتیجه اینکه هر ماشینی که قیمتش بالا باشه الزاما ایمن تر نیست!


نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/10/04 توسط بهنام قدرتی
”’حمید مصدق خرداد ۱۳۴۳″

تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

“جواب زیبای فروغ فرخ زاد به حمید مصدق”

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را….
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت!



نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1388/09/03 توسط بهنام قدرتی
سلام

دیگه تابستون داره تموم میشه و چیزی ازش نمونده.امیدوارم از باقیش نهایت استفاده رو ببرید چون بزودی دوباره با حذف و اضافه و از همه مهمتر امتحانای عقب افتاده وارد اغوش گرم دانشکده میشیم! 

امروز یه مطلب داریم برای اونایی که هوای خارج رفتن به سرشون زده...البته برای ادامه تحصیل!

اینو یه مهندس مکانیک نوشته(بصورت pdf که توش تمام مراحل رو توضیح داده).در کل یه چیزی تو مایه های هفت خان رستمه!

لینک مطلب 


توضیح عکس:ترینیتی کالج دوبلین


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 1388/06/24 توسط بهنام قدرتی
!سلام.

امروز یه کوییز طرای کردم که خودتون رو بهتر بشناسید! اول تست هارو جواب بدید بعد برای دیدن نتایج برید به ادامه مطلب.یادتون باشه سر خودتون رو کلاه نذارید!

1-شما از اون دسته دانشجوهایی هستید که معمولا" بعد از کلاس:

الف)میرید تریا و یه بعد از یه گپ مفصل با صلواتی و دوستان یه پک سیگار هم میزنید.
ب)تا کلاس بعدی یا میرید خونه یا تو نماز خونه میخوابید یا تو دانشگاه ول میگردید
ج)به منظور مطالعه میرید کتابخونه ولی اینقدر صحبت میکنید که با اظهار لطف دوستان دیگه مواجه میشید!
د)استاد رو تا دم اتاقش همراهی میکنید بعد برای مطالعه میرید کتابخونه مرکزی.



2-اگه یه روز استاد حل تمرین شین که 3 4 نمره هم دستون باشه:


الف)یه جلسه در میون میاین سر کلاس.90% کلاسو حرف اضافه میزنید 10% سوال حل میکنید.
ب)مرتب میرید سر کلاس 2 تا کوییز هم میگیرید ولی تصحیح نمیکنید عشقی به همه نمره میدید.
ج)عادی میرید سر کلاس فقط تمرین حل میکنید نمره هارو هم با دو تا کوییز میدید(ایندفعه تصحیح میکنید!)
د)هر جلسه کوییز میگیرید هر کدوم 0.25 همه رو تصحیح میکنید با حضور غیابا میدید استاد!



3-اگه یه درس بیافتید:

الف)یکی که خوبه!......بیخیال ترم دیگه پاسه!
ب)اول یکم ناراحت میشید ....بعد کم کم با موضوع کنار میاین!
ج)میرید پیش استاد یه اعتراضی میزنید......تیری در تاریکی!
د)عین سیریش میچسبید به استاد تا نمره نگیرید ولش نمیکنید!



4-میان ترم یه درس خفنتون(10 نمره ای استاد شیشه ساز!) با یه فیلم باحال که تو امفی تئاتر نشون میدن دقیقا تو یه روز و یه ساعته:

الف)فیلم رو بچسب چیزی که همیشه هست امتحانه! پایان ترم جبران میکنم.
ب)میری سر جلسه سوالا رو میبینی با خودت میگی همون بهتر برم فیلم ببینم
ج)یه دستی به سر و روی سوالا میکشی بر گه رو الکی با نمودار پر میکنی بعد بلند میشی.
د)تا اخر جلسه میشینی و اصلا فکرش هم به سرت راه نمیدی.



5-سر کلاس نشستین یه کاری میکنید استاد میبینه کلی جلوی دیگران بهتون فحش میده و ضایتون میکنه شما:

الف)دو تا میزارید سرش جوابش میدید! بعد هم حذف میکنید.
ب)یه چشم غره میرید بعد میرید بیرون بعدش هم حذف میکنید.
ج)میرید بیرون بعد از کلاس عذر خواهی میکنید.
د)حاضرید سر کلاس گریه کنید اما اون جلسه رو از دست ندید!


6-دو تا از دانشجوها مهندسی با هم نامزد میکنن شما:

الف)هر جا میرید کلی پشت سرشون غیبت میکنید و صفحه میذارید و اینقدر ادامه میدید تا به هم مشکوک شن!
ب)دیگه بین خودتون تحویلشون نمیگیرید و بشون میگید برگرد قاتیه مرغا!
ج)هر وقت میبینیدشون یه نگاه خاصی بهشون میکنید! یه طعنه هایی هم میزند دوستانه.
د)ارزوی خوشبختی میکنید براشون!


7-تو قرعه کشی بانک یه ماشین برنده میشید:


الف)هر روز از جلوی ایستگاههای اتوبوس که رد میشید یه خنده ای به جمعیت منتظر میکنید و بیخیال میرید.
ب)اگه یکی از دوستاتونو بیبینید فقط سوار میکنید.
ج)اگه ببینید فقط یکی دو نفر تو ایستگاه هستن سوار میکنید.
ج)تا ماشین تا خرخره پر نباشه حرکت نمیکنید!



8-تو ازمایشگاه مشغول ازمایشید که یهو دستتون میخوره به جای دماسنج ها همشون میافتن میشکن کسی هم نمیبینه.شما:


الف)دست به هیچی نمیزنید وایمیسید تا بقیه بیاین و یه قیافه حق به جانب میگیرید وبه کسی که اینکارو کرده فحش میدید!
ب)سریع خرده شیشه هارو میکنید زیر میز!
ج)خرده هارو جمع میکنید بعد یه نامه عذر خواهی بی هویت مینویسید به استاد خسارتش رو هم میزارید تو پاکت
د)با اعتماد به نفس میرید میگید من بودم.عواقبش رو هم میپذیرید.



9-تو کارگاه جوش اتیش سوزی شده.هر لحظه ممکنه کپسولا برن هوا.شما دارین فرار میکنید که یهو یه صدای کمک میاد.شما:


الف)با سرعت فلنگ رو میبندید و پشت سرتون رو هم نگاه نمیکنید.با خودتون میگید خدا به دادش برسه!
ب)بستگی به جنسیت صاحب صدا داره!!!
ج)تمام جوانب رو بررسی میکنید.اگه بشه سریع نجاتش داد برمیگردید کمکش میکنید.اما اگه وضعش وخیم باشه وهیچ شانسی براتون نباشه بیخیال میشید.
د)بدون هیچ تردیدی بر میگردید کمک میکنید.هرچی شد شد.



10-تو سلف نشستین دارید با سرعت غذا میخورید.قاشق اول و دوم رو میخورید قاشق سوم رو که میزنید تو برنج یهو یه چیز سیاهی نظرتونو جلب میکنه.برنجو میزنید کنار میبینید یه سوسک سیاه زنده داره اون زیر وول میخوره.شما:


الف)اعصابتون شدید خراب میشه و غذا رو پرت میکنید رو زمین بعد چند تا از بچه ها رو بلند میکنید میرید جلو ساختمون مرکزی شعارای تند سیاسی میدید!
ب)غذا رو میبرید پیش مسئول سلف کلی باش دعوا میکنید که این چه وضع بهداشته.
ج)با بچه های دیگه چند روز اعتصاب غذا میکنید.
د)غذا رو دیگه نمیخورید.یه نامه مینویسید و ضمن تشکر از مسئولان ازشون میخواین بیشتر دقت کنن!


خوب.حالا امتیازاتون جمع کنید :

الف=5 امتیاز 

ب=10 امتیاز

ج=15 امتیاز

د= 20 امتیاز




ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/06/06 توسط بهنام قدرتی
سلام

امروز میخوام یه چندتا شعر از شل سیلوراستاین براتون بزارم.شعر هاش فضای جالبی داره.یجورایی ادم رو میبره تو دوران کودکی!

شار

دوست دارم بخورم زرشك تا اينكه برم پيش دندان پزشك. 
دوست دارم هي بخورم سُر تا اينكه برم پيش دكتر. 
دوست دارم بازي كنم شار تا اينكه برم سرِ كار. 
شار؟ شار؟ شار ديگه چيه؟ 
نمي دونم. هر چيه بهتر از كاره!

*******

مساله "پای"

اگر يك تكه ديگر از «پاي» بخورم مي ميرم. 
اگر يك تكه از پاي نخورم مي ميرم. 
حالاكه قرار است بميرم 
بهتره يك تكه بخورم بعد بميرم. 
هام ... م ... 
قورت ... خداحافظ!!!

**********

 قد يك سانتي

اگه آدم يه سانت قد داشت، مي تونست سوار يه كرم، بره مدرسه. 
اشك مورچه براش قد يه استخر مي شد 
با يه ذره كيك 
هفت روز مهماني مي داد 
پشه براش يه غول بزرگ و وحشتناك مي شد 
اگه آدم يه سانت قد داشت. 
اگه آدم يه سانت قد داشت، مي تونست از زير در رد بشه 
يك ماه طول مي كشيد تا به مغازه برسه. 
يه تكه پنبه مي شد رختخوابش. 
تار عنكبوت مي شد طناب براي تابش. 
اگر آدم يه سانت قد داشت 
سوار چوب آب نبات تو ظرفشويي آشپزخونه موج سواري مي كرد. 
به جاي مامان انگشت شت اونو تو بغلش فشار مي داد. 
از زير پاي آدما با وحشت و ترس و لرز در مي رفت. 
براي برداشتن مداد يك روز و شب صرف مي كرد. 
(اين شعر چهارده سال طول كشيد 
چون من يك سانت قد دارم.)

اگه خوشتون اومده ادامه مطلب رو بخونید....!



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/05/23 توسط بهنام قدرتی
آخرین کلمات یک الکتریسین : خوب حالا روشنش کن...
آخرین کلمات یک انسان عصر حجر : فکر میکنی توی این غار چیه؟
آخرین کلمات یک بندباز : نمیدونم چرا چشمام سیاهی میره...
آخرین کلمات یک بیمار : مطمئنید که این آمپول بی خطره؟
آخرین کلمات یک پزشک : راستش تشخیص اولیه ام صحیح نبود. بیماریتون لاعلاجه...
آخرین کلمات یک پلیس : شیش بار شلیک کرده، دیگه گلوله نداره...
آخرین کلمات یک جلاد : ای بابا، باز تیغهء گیوتین گیر کرد...
آخرین کلمات یک جهانگرد در آمازون : این نوع مار رو میشناسم، سمی نیست...
آخرین کلمات یک چترباز : پس چترم کو؟
آخرین کلمات یک خبرنگار : بله، سیل داره به طرفمون میاد...
آخرین کلمات یک خلبان : ببینم چرخها باز شدند یا نه؟
آخرین کلمات یک خونآشام : نه بابا خورشید یه ساعت دیگه طلوع میکنه!
آخرین کلمات یک داور فوتبال : نخیر آفساید نبود!
آخرین کلمات یک دربان : مگه از روی نعش من رد بشی...
آخرین کلمات یک دوچرخه سوار : نخیر تقدم با منه!
آخرین کلمات یک دیوانه : من یه پرنده ام!
آخرین کلمات یک شکارچی : مامانت کجاست کوچولو؟...
آخرین کلمات یک غواص : نه این طرفها کوسه وجود نداره...
آخرین کلمات یک فضانورد : برای یک ربع دیگه هوا دارم...
آخرین کلمات یک قصاب : اون چاقو بزرگه رو بنداز ببینم...
آخرین کلمات یک قهرمان : کمک نمیخوام، همه اش سه نفرند...
آخرین کلمات یک کارآگاه خصوصی : قضیه روشنه، قاتل شما هستید!
آخرین کلمات یک کامپیوتر : هارددیسک پاک شده است...
آخرین کلمات یک گروگان : من که میدونم تو عرضه ی شلیک کردن نداری...
آخرین کلمات یک متخصص آزمایشگاه : این آزمایش کاملاً بی خطره...
آخرین کلمات یک متخصص خنثی کردن بمب: این سیم آخری رو که قطع کنم تمومه...
آخرین کلمات یک معلم رانندگی : نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرین کلمات یک ملوان: من چه می دونستم که باید شنا بلد باشم؟
آخرین کلمات یک ملوان زیردریایی: من عادت ندارم با پنجره بسته بخوابم...
آخرین کلمات یک سرباز تحت آموزش هنگام پرتاب نارنجک : گفتی تا چند بشمرم؟


نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/05/16 توسط بهنام قدرتی
خیلی ها از جمله خود من وقتی رییس کوچه مون گفت که ما تحریم ها رو به فرصت ها تبدیل می کنیم معنی این جمله ی فیلسوفانه رو نفهمیدیم. به همین دلیل  هر جا که می رفتیم پشت سر رییس کوچه حرف می زدیم که این رییس مون چرا این قدر غیر کارشناسانه حرف می زنه،چرا این قدر مغرورانه حرف می زنه،چرا این قدر رابطه با همه ی کوچه ها رو که باعث پیشرفت میشه رو انکار می کنه.خلاصه خیلی درباره ی این حرفش موضع گرفتیم.

این قضییه ادامه داشت تا اینکه من متوجه شدم که واقعا می شه تحریم ها رو به فرصت ها تبدیل کرد و به خاطر این که از بار گناهانم کم بشه ویه جورایی از رییس کوچه حلالیت طلبیده باشم دلایلی که باعث شد من به این نتیجه برسم رو به شما میگم تا اگر شما هم خدایی نکرده مثل من در گمراهی به سر می برید آگاه بشید و زودتر توبه کنید.

ببینید شما وقتی مثلا در صنعت هوایی تحریم هستید.مجبورید یکی از این هواپیما های قراضه، که اسمش بیشتر آدم رو به یاد بچه های توپول مپول می دازه تا یه هواپیما رو از یکی از این کوچه های دوست و برادر  شمالی بخرید.این یعنی اولین قدم در راه تبدیل تحریم ها به فرصت ها.حتما می پرسید چه ربطی داره؟خب اگر شما کمی عمق دید و نگرش خود رو به مسائل بالا ببرید می فهمید که اتفاقا خیلی هم رابط داره.مثلا این هواپیما ها  بهترین فرصت برای سنجیدن میزان آمادگی خلبان در مواقع بحرانیه.به این ترتیب که وقتی موقع نشستن، چرخ های این هواپیما ها به علت زنگ زدگی باز نشد که اغلب نمی شه اگر خلبان تونست سالم هواپیما رو بشونه که می فهمیم کارش رو بلده.اگر هم که نتونست و هواپیما منفجر شد چه بهتر اصلا خلبانی که نتونه یه هواپیما رو بدون چرخ بشونه همون بهتر که نباشه.نکته ی دوم اینکه وقتی این هواپیما افتاد و منفجر شد این بهترین فرصت برای ارزیابی توانایی  عزیزان آتش نشان در مهار آتش سوزی های مهیب است چون  اگر از عهده ی مهار اتش سوزی ناشی از انفجار هواپیما بر بیان،دیگه مهار آتش سوزی های معمولی براشون  کاری نداره.وقتی تونستن موتور هواپیما رو که آتیش گرفته خاموش کنن دیگه خاموش کردن موتور ۴۰۵ براشون مثل آب خوردن می شه.

فرصت بعدی که در اثر این تحریم ها برای ما پیش میاد مربوط به جامعه ی پزشکان است. به این ترتیب که وقتی یکی از این هواپیما ها به علت نقص فنی متلاشی شد و ۱۶۸ نفر از مسافر هاش تکه تکه شدن این بهترین فرصت است تا ما بدونیم که چقدر در علم تشخیص هویت و آزمایش های دی .ان .ای پیشرفت داشته ایم و آیا این  توانایی رو داریم که از روی یک بند انگشت هویت اشخاص رو کشف کنیم و درر عرض کمتر از ۴۸ ساعت هویت همه ی سرنشین ها ی هواپیما رو معلوم کنیم و بعد با افتخار اعلام کنیم ما جز معدود کشور هایی هستیم که می تونیم از روی بند انگشت متلاشی شده به هویت افراد پی ببریم.

تازه این یک روی ماجراست.می دونید هربار که یکی از این هواپیما ها که به لطف تحریم خریداری می کنیم و بعد هم سقوط  می کنند چقدر باعث اشتغال زایی می شن.شما نگاه کنید با هر بار سقوط  یکی از این هواپیما ها یک کمیته ی بحران،یک کمیته ی بررسی علل حادثه،یک کمیته ی حقیقت یاب،یک کمیته ی پیدا کردن جعبه سیاه و .... تشکیل میشه خوب این کمیته ها هر کدوم دارای اعضایی هستند که اگر این هواپیما سقوط نمی کرد مشغول به این کار نمی شدن  و بی کار بودن.حداقلش اینه که تا چند روز سر کارن.

حالا انصافا بدون هیچ حب وبغضی خودتون قضاوت کنید اگه اینا اسمش تبدیل تحریم ها به فرصتها نیست پس چیه؟اگه ما تحریم نبودیم و ۴ تا هواپیمای درست حسابی داشتیم که سقوط نمی کرد،چه جوری از توانایی ها خلبان ها مون آگاه می شدیم؟ چه جوری می فهمیدیم این ۱۲۵ که بهش زنگ می زنیم بیاد، توانایی خاموش کردن موتور پژو ۴۰۵ مون رو که الکی آتیش میگره رو داره؟ این پزشک های بی چاره چه طور نتایج تحقیقات شون رو عملا آزمایش می کردن؟

اگر این رییس های قبلی خیانت کار هم کمی ،فقط کمی درک و بینش رییس فعلی رو داشتن و به این نکته ی ظریف واقف بودند که می شه تحریم ها رو به فرصت تبدیل کرد و کاری می کردن که همین جوری در همه ی زمینه ها تحریم بشیم الان پیشرفته ترین کوچه ی دنیا بودیم.

به امید روزی که با سیاست های خردمندانه ی رییس عزیز و جامعه شناس کوچه هر روز شاهد تحریم های بیشتر کوچه باشیم.

برخلاف همیشه که می گن از قدیم گفتن که...،این بارباید گفت،  یکی دو سالیه که  می گن:هر که تحریم اش بیش فرصت اش بیشتر

منبع


نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/05/03 توسط بهنام قدرتی
خوب این ترم هم با همه ی پستی بلندی هاش گذشت و ترم 2/87 به تاریخ پیوست.البته برا بعضی ها هنوز تموم نشده و یکی دو تا از امتحاناشون مونده برا بعد! ولی خداییش ترم جالبی بود مخصوصا با اتفاقاتی که اخرش افتاد و اون جو سیاسی و حوادث و حواشیه بعدش که بگذریم!

غرض از پست(!) این که تابستون اگه دیدید خیلی بیکارید و داشتید از شدت بیکاری سرتونو میکوبیدید به دیوار بشینید matlab یاد بگیرید که بدرد دنیا و اخرتتون میخوره و از دست به دامن بجه ها در پایان ترم خلاصی تون میده!

خلاصه اینکه استاد بهزادی یه جزوه اموزش مقدماتی matlab نوشته که برا شروع خوبه.از اینجا دان کنید.



نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/04/13 توسط بهنام قدرتی

بسم السلام

یادمه پارسال بعد ار مطلب "گم شدیم" یکی بم گفت: ما گم شدیم؟!...

جوابم آره بود...

 

دود کردن لحظه هاي زندگي مثل سيگار...

 ناخون نوميدي کشيدن به ديوار قسمت...

غرق شدن تو درياي حرص...

کور شدن از تيغ تعصب... 

پست و بی ارزش کردن عشق با عینک شهوت...

زنده بودن ولی مث مرده ها بودن...

 

اینا همه حکایت از گم شدن داره...حکایت ندونستن دلیل بودن... دلیل موندن...

 

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود         به کجا میروم آخر ننمایی وطنم!

 

حکایت عوضی گرفتن هدف.. عوضی گرفتن مسیر.. و در نتیجه رفتن به نا کجا...

 هر کسی کو دور ماند از اصل خویش             باز جوید روزگار وصل خویش

 قبلا گفتم چرا اینطوری شدیم... چون چشامون به زمین چسبیده !

واسه اینکه  دو دستی  چسبیدیم به این زمین لعنتی و افراط در "لذتای کوتاهی  که پشیمونیای بلند" به دنبال دارن..

واسه اینکه چشم و دلمون پر شده از زمینیا و جایی واسه آسمون نذاشتیم تو دلمون...

 

کافیه بشینیم فکر کنیم...     ببینیم واقعا راه چیه؟ آیا تو این دو روزه میشه همه راها رو امتحان کرد و بهترینو انتخاب؟!!...


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1388/04/08 توسط علی جماره
نويسندگان
آرشيو مطالب
Blog Skin